داستان

گاومیش ها به قربانگاه می روند                                 

 

شعر

به دادم برسید...

 

ادامه نوشته

داستانک

جای خالی یک نفر

ادامه نوشته

لذت خودآیان

-تو هم به اندازه من لذت می بری؟

-از؟

-همه چیز.فوق العاده بودن!

داستان

اینجا کسی خوشبخت نیست

 

ادامه نوشته

شعر

الفبای دبستانی

این شعر شش سال پیش سروده شده اونو به یاد دورانی که شعر می گفتم اینجا می ذارم .

هر چند بی مناسبت با حال و هوای این روزها نیست.

ادامه نوشته

داستانک

حبس ابد

-         آزادی می تونی بری.

نور خورشید چشمانش را زد هنوز چشمش به روشنایی عادت نکرده بود پشت در زندان کسی انتظارش را نمی کشید. کمی آنطرف تر عده ای جمع شده بودند  و شعار می دادند.

گوشه لبش بالا رفت لبخند تلخی روی صورتش نشست . به انتهای جاده خیره شد  و به این فکر کرد که چطور آزادیش را در زندانی بزرگتر جشن بگیرد.

داستان

سایه های خاکستری

 

ادامه نوشته

داستان

صبح روز هفتم
(برزخ روزمرگی)

 

ادامه نوشته

داستان

شمارش معکوس

 

ادامه نوشته

داستانک

چشم بند

بدون اینکه چشمانت را باز کنی دستت را روی ساعت می گذاری  و خاموشش می کنی  . دستمال  روی میز را برمی داری و با دقت آن را روی چشمانت می بندی.  بلند می شوی ، کورمال کورمال به سمت دستشویی می روی . آب سرد را باز می کنی دستمال را بالا می زنی بی آنکه چشم باز کنی  وضو می گیری.دوباره دستمال را پایین می کشی . یک دستت را به دیوار تکیه می دهی و با قدمهای کوتاه و آهسته به اتاق بر می گردی .به نماز می ایستی . بعد از نماز روی تخت دراز می کشی  و چشم بند را باز می کنی  وبه سقف خیره می شوی.

این کار را بیش از بیست سال است که هر روز تکرار می کنی درست از همان روزی که با دستانت چشمان ترکش خورده نوجوان پانزده ساله را در اتاق عمل از حدقه در آورده بودی.

 

............................................................

سهم خون پدر

سالن دانشکده شلوغ بود دانشجویان کنار برد تجمع کرده بودند ساعت کلاس بیماریهای قلب و عروق تغییر کرده بود حدیث خودکار سمیه را گرفت و ساعت کلاس را گوشه کتابش یاداشت کرد ، ناگهان چشمش افتاد به جمله روی خودکار" بنیاد شهید و امور ایثارگران"

-مگه تو فرزند شهیدی؟

-آره

- جدی؟ نمی دونستم! پس چرا تو این چهار سال چیزی نگفتی؟

- پیش نیومد که بگم

- لابد خیلی به بابات افتخار میکنی؟

- آره افتخار می کنم

استاد وارد کلاس شد و آنها هم پشت سرش وارد شدند ، استاد پشت به کلاس شروع کرد به نوشتن سر فصل درس روی تخته سیاه .

حدیث سرش را به گوش مریم نزدیک کرد و آهسته گفت

-مریم تو میدونستی سمیه سهمیه ایه؟

نمایشنامه

نمایشنامه تقدیر

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

حافظ

ادامه نوشته

شعر

شعر انتخابات

ادامه نوشته

نمایشنامه

گزینه برتر

ادامه نوشته