روی نیمکت زیر سایه درخت  توت نشست . پارک خلوت بود .گرما آدمها را به زیر کولر خانه هایشان رانده بود .

گل سرخ را کنار دستش گذاشت . جایی که یک  آدم خسته  می توانست بنشیند و از سایه درخت لذت ببرد.

دو سه بار گل را برداشت و به بینی اش نزدیک کرد .

گل را دوباره در جای خالی رهگذری که می توانست  بنشیند  و از سایه درخت لذت ببرد گذاشت .

بلند شد و با قدمهای سست  از نیمکت خالی دور شد.

شانه هایش از عقب زیر تیغ آفتاب تابستان می لرزید.

معصومه شریفی / خرداد 89