داستانک
روی نیمکت زیر سایه درخت توت نشست . پارک خلوت بود .گرما آدمها را به زیر کولر خانه هایشان رانده بود .
گل سرخ را کنار دستش گذاشت . جایی که یک آدم خسته می توانست بنشیند و از سایه درخت لذت ببرد.
دو سه بار گل را برداشت و به بینی اش نزدیک کرد .
گل را دوباره در جای خالی رهگذری که می توانست بنشیند و از سایه درخت لذت ببرد گذاشت .
بلند شد و با قدمهای سست از نیمکت خالی دور شد.
شانه هایش از عقب زیر تیغ آفتاب تابستان می لرزید.
معصومه شریفی / خرداد 89
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۸۹ ساعت 19:40 توسط معصومه شریفی
|
قلم زبان خداست.